الشيخ أبو الفتوح الرازي

83

روض الجنان وروح الجنان في تفسير القرآن ( فارسي )

ايشان از گورها برخيزند ، حفاة عراة غرلا بهما ، و ذلك قوله تعالى : مُهْطِعِينَ إِلَى الدَّاعِ يَقُولُ الْكافِرُونَ هذا يَوْمٌ عَسِرٌ ( 1 ) . * ( فَفَزِعَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَمَنْ فِي الأَرْضِ ) * ، بترسند هر كه در آسمان و زمين باشند ، و اين لفظ اگر چه ماضى است معنى مستقبل باشد ، و در قرآن از اين ( 2 ) بسيار است ، و فايده آن كه : از قوّت و غلبه آنچه لا محال واقع خواهد بود ( 3 ) ، فكان قد وقع ، پندارى كه در وجود آمد الَّا آن كه خداى خواهد از شهيدان ، * ( وَكُلٌّ أَتَوْه داخِرِينَ ) * . حمزه و خلف و حفص خواندند ( 4 ) : « أتوه » ، به « الف » مقصور ، على الفعل من الاتيان ، همه به او آيند . و باقى قرّاء به « الف » ممدود على الفاعل ، آنگه نون جمع بيفگند ( 5 ) للاضافة ، و بيان كرديم كه لفظ « كلّ » ، صالح باشد واحد و جمع را . جمع چنان كه در اين آيت هست ، و واحد نحو قوله : وَكُلُّهُمْ آتِيه يَوْمَ الْقِيامَةِ فَرْداً ( 6 ) . * ( داخِرِينَ ) * ، اى صاغرين ، ذليل و مهين ، و نصب او بر حال است . قوله : * ( وَتَرَى الْجِبالَ تَحْسَبُها جامِدَةً ) * ، و تو بينى يا محمّد كوههاى جامد ، يعنى ايستاده و ثابت . * ( وَهِيَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ ) * ، آنگه آن همچنان رود كه ابر رود تا به روى زمين افتد و باز راست شود ، و ذلك قوله : وَيَسْئَلُونَكَ عَنِ الْجِبالِ فَقُلْ يَنْسِفُها رَبِّي نَسْفاً ( 7 ) - الاية . قتيبي گفت : معنى آن است كه تو پندارى كه اين كوهها ايستاده است ، و آن رونده باشد ، و هر چيز كه بزرگ بود چنين نمايد به خيال چون كشتى كه اهل كشتى پندارند كه ايستاده است و آن رونده باشد ، و اين معنى گفت شاعر : بارعن مثل الطَّود تحسب ( 8 ) أنّهم وقوف لجام ( 9 ) و الرّكاب تهملج * ( صُنْعَ اللَّه ) * ، بصريان گفتند : نصب او بر مصدر است ، يعنى صنع اللَّه صنعا ، آنگه فعل بيفگند و مصدر اضافت كرد با فاعل . و كوفيان گفتند : نصب او بر اغراء است ،

--> ( 1 ) . سورهء قمر ( 54 ) آيهء 8 . ( 2 ) . آب ، آز مثل . ( 3 ) . آج ، لب ، آل : شد ، كا : شدن . ( 4 ) . آب ، آز : خوانده‌اند . ( 5 ) . آل ، كا : بيفگندند . ( 6 ) . سورهء مريم ( 19 ) آيهء 95 . ( 7 ) . سورهء طه ( 20 ) آيهء 105 . ( 8 ) . لب : يحسب . ( 9 ) . كذ در آط ، آج ، لب ، آل ، مش : آب : لحام ، تفسير طبرى ( چاپ مصر 1954 ) 2 / 21 : لحاج ، كه بر متن راجح مىنمايد .